تبليغاتX
برای خون و ماتیک

برای خون و ماتیک

 

بخدا قسم می شه.. می شه تو یه شب هزار سال پیر شد. /

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/02ساعت 0:26  توسط من  | 

توی سالن کوچیک مولوی، بین یه مربع سفید و بزرگ مقوایی، روی یه سکوی کوتاه سیمانی، تو بودی. منم بودم، بین خیل تماشاچیها. تو رو بسته بودن به سکو. حکمتو با صدای بلندِ تو دماغی می خوند، یه مرد با صورت لاغر سه تیغه و پیرهنی حاشیه دوزی و دنباله دار تا روی زمین. تو فریاد می زدی. تقلا می کردی و فریاد میزدی. صورتت کبود شده بود و لبات می لرزید. من التماس می کردم: شکنجه اش کنین، شلاقش بزنین، زندونیش کنین، اما این کارو نکنین، تو رو خدا این کارو نکنین، تو رو خدا..صدامو نمی شنیدن. انگار لال بودم. انگار نبودم. یه مرد قد کوتاه با یه شال آبی به کمرش، حکمو اجرا کرد. یه تیغ بلند و صیقلی رو بالا برد. مردم از خوشحالی جیغ می زدن. زنا برای مرد قد کوتاه بوسه می فرستادن، مردا کف می زدن. من هنوز التماس می کردم. مثل دیونه ها رو به آسمون داد می کشیدم. صدای تق فلزو روی سختی سیمان شنیدم.  تاب تیزی فلز که توی هوا قوس برداشت و فرود اومد روی ساعد کبود دست چپ. دستت سُر خورد توی سطل فلزی زیر پای تماشاچیها، بهت زده و مات خم شدم. برداشتمش و بوسیدمش. گذاشتمش توی پیرهنم. نمی دونم، اما شاید نگاهم می کردی. 

با هق هق از خواب پریدم. تلفن کردم و گفتم بهت. پرسیدی چرا؟ چیکار کرده بودم مگه؟ راستشو گفتم. این چیزی بود که حکمت می گفت.. انگار از من نوشته بودی./  

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/28ساعت 2:12  توسط من  | 

 

نیک است که دیوار به یک بار بیفتاد

تا هیچکس این باغ نگویی که ندیده ست

                                (سعدی)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/23ساعت 11:16  توسط من  | 

-..چه روزی.. یه چیز مضخرفی بین، گه بگیرنتو، دیونه اتمو، به تخمم هم نیستی.. آره،گریه کردم، از زور خنده جیغم کشیدم. یه دیونه وحشی مست، که داشت خودشو از بالا نگاه می کرد و می ترسید. تو ام که مدام توی هر، از کنار هم رد شدنی، حتما انگار وظیفه عرفی ات باشه، توی گوشم گفتی دوستت دارم. خب داری که داری! به من چه که داری؟ به چه درد می خوره دوست داشتن لجن چسبناکت که بیخ خرمو گرفته و عُقَمو در می یاره؟ آره دوسم داری اما با یکی دیگه داری لاس می زنی، به من چه که قشنگم، جن دارم، اما تو داری با .. می رقصی که نه قشنگه، جنم که چی بگم ، نتونستم بگم نیارش،  توام آوردیش تا بگی از غم من اونقدرها هم تنها نمی مونی. می دونم مگه من موندم. نه. پس گه می خوری دستاتو می ذاری رو قوس گردنم که پاشو از زمین، گه می خوری نگاهتو عین بختک می ندازی رو تنم که نفهمم پای کدوم بدبختی رو لگد کردم. گه می خوری.. چرا لال شدی؟ چرا صدات در نمی یاد.. با توام..چیه؟ مردی نکنه؟ ..چی؟!! .... نه دوباره شروع نکن. تورو خدا دوباره شروع نکن، برو، برو با همون، دست از سرم بردار، دست سرم بردار.. دوباره شروع نکن.. 

گوشی تلفنو گذاشت سر جاش، چرخید که بره. نگاهمون بهم گره خورد. گفت:- ببخشید. با اشاره گفتم :- کارتتون.. کارت تلفنو برداشت و رفت. /

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/24ساعت 11:38  توسط من  | 

انگار کن لبهاتو دوخته باشن. خیال کن همینطور بسته باشنت به والیوم که مبادا پلک هات جم بخوره به هوای یه ریزه نور. فکر کن، له شدی توی یه مکعب زیر یه خروار خاک.

- بخواب، بخواب.. و مدام تو گوشت بگن بخواب، اما چرا!؟ تو که خوابی! شاید م مرده باشی.

ناراحت نباش، بخواب. ایران، وطن خوابیده ها و مرده هاست./

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/08ساعت 13:38  توسط من 

خواب دیدم؟!  به خواب چرک و سیاه، با پنجه های خونی چنگ می زدم این لحاف کهنه که قرار بود گرمی شب همه باشه، اما پاک نمیشد، من زار می زدم وچنگ میزدم با ناخونای شکسته و پاک نمیشد. از زور سرما لحافو از من گرفتنو همونطور خیس و سنگین کشیدن روی صورتهای بی حال و تب کردشون، چقدر التماس کردم که این سرمای سگ کش بی رحم، بخدا همونه که همیشه بوده، کی گفت که چراغاتون پر نفت و شعله هاتون گرگر؟؟ کی گفت لحافتون پر قو و پلکاتون بی چین؟؟ کی باورتون داد که می شه تو زمستونی یخ در بهشت خورد؟ چرا نفهمیدین اینم قصه شبه، شاید شب هزار و دوم..و ما شهرزاد که نیستیم، ما آدمهای پای قصریم. دلخوش باد که با خودش صدای قصه می یاره و می ره..

شهرزاد بود که شاید توی خوابم می گفت یا من بودم!!.. می دونم که از اون لحاف، خون پاک نمی شه، می جنبه و فرو می شه به تن خاک و اَلو می گیره. یه روز همین آسفالت بی اعتنای زیر پاتون، بخدا می پیچه به دامنتون، یه شب یکیتون پیداش می شه که توی کوچه ها جیغ می زنه عین خود مرگ.. توطبه می کنه که حلالش کنیم و اون شب بخدا ما کَریم. همه کر، اون خودشو از تیر چراغ آویزون می کنه و رحمی واسه ما نمونده که حرومش کنیم. یه ساعتی، یه وقتی می رسه که خدا می یاد که خدای ما شه و شماین که این بار داد می کشین.. خدا بزرگه و خدا می دونه که شما از بزرگیش چیزی نمی دونین. می یاد حتی توی همین خواب چرک و سیاه، می یاد که دستای منو خودش باند بپیچه و دوا گلی بزنه. /

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/11ساعت 2:24  توسط من 

:به افتخار تو و خودم که خودم ماندم

چه بزرگوار می گذری از روی بنفشه های باغچه

با آن کتانیهای 126 هزاری ات

و سیگار کنت مردانه میان دو انگشت

چه سبکم که تو در خوابم تلفظ سین را تذکر نمی کنی

منم و یافتن گلدوزی 6 سالگیم با

زیک زاک دو قطره کبود و اناری خون

و شیار دو دست روی رانهایم که

در گذر از قوس زانو دچار گردباد می شود

چه فایده که اعتراف کنم خواب نبودم

مبادا تو در خوابم

حجت اعتراف به عشقم را تمام کنی

لورازپام ها خوابند و من بیدار

تو روی خرخره له شده باغچه خلط مردانه تف می کنی

و من به تلفظ سین که می رسم

/.سیگار کنت زنانه روشن می کنم و به باغچه می آیم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/17ساعت 3:52  توسط من  | 

 

نمک گیرم شدی/ تو را به آغوش کشیدم / آب شدی/ تو را لمس کردم و تمام شدی/ این بازی فقط برای توست/ بخند،/قسم می خورم،/ تو همیشه برنده باشی/ در بازی که برنده اش، بازنده است./

پ.ن: من پسر نیستم. دخترم، باور کنید. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/10ساعت 1:55  توسط من  | 

     حسن آقا پاکت سیگار و بطری شیرو توی کیسه گذاشت جلوم، نگاهش عجیب بود، مثل همیشه کیف احوال نگفت، پولهای گوله شده تو جیبمو در آوردم. فارسی گفت: قابل نداره برین حساب می کنم بعداْ..دم در مغازه پام گیر کرد به پله، تلو تلو خوردم، از پشت پیشخون سرک کشید، گفتم: داشتم می افتادم ها؟ خندیدم. حواسش به من نبود انگار، مسیر نگاهشو گرفتم، دمپایی های بزرگ و قهوه ای توالت پام بود./


پ.ن: همتونو گیج کردم! شاید باید توضیح بدم که مشکل از حسن آقا نبود مشکل از من بود، بوی همه چی میدادم جز آدمیزاد و شبیه همه چی بودم جز بچه آدمیزاد، برای همین باهام فارسی حرف زد، آخه آذری حرمت داره بالام جان..( من همیشه خیلی معقول و مودب به نظر می یام خب راستش لزومی نمی بینم حقایق فردیمو تو در و همسایه شکوفا کنم. اینبارم از دستم در رفت.)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/04ساعت 2:19  توسط من  | 

خودشو کشته. چرا؟ نمی دونم..دلیلش خیلی مهم نیست.

دو هفته پیش باهم زنگ زدیم به یکی از این "خریدار کتابخانه شما هستیما" . اومدن و تمام کتابهاشو بردن. الاغ حتی "گیل گمش" که می دونست چقدر دوست دارمو بهم تعارف نزد. بُردن کتابها ۱ ساعتی طول کشید. ما دوتا کنار پنجره سیگار کشیدیم و درباره انتخابات حرف زدیم و کارتن ها رو تماشا کردیم که پر می شد از کتاب. گفت:- یه روز تو هم همینکارو می کنی.. گفتم:- مگه گوز تو کله ام خورده. روی تختش دراز کشید و من رفتم. 

یه کیسه روی سرش کشیده. آره، یِکم ترسناکه. خواهرش می گفت دهنش باز بوده. انگار سکوتو بلعیده باشه. مامانش جیغ می کشیده، مدام، انگار شک داشته که صداش شنیده میشه، یا اینکه شایدم میدونسته که این همه صداش نیست.

جمعه هفته پیش زنگ زد بهم. گیج یه اتفاق گه بودم. گفتم:- حوصله ندارم، بعداً حرف بزنیم. مثل همیشه فقط گفت: - بزنیم.

پدرشو توی سوم دیدم، یه مراسم کوچیک توی خونه، بدون هیچ روضه یا واعظی، این بخاطر این نبود که بابا و مامانش هر دو از توده ای ها بودن. حتی بخاطر ادای روشنفکریم نبود. فکر کنم دم مسجد آدم مجبوره برای همه توضیح بده که چی شد پسر ۳۰ سالم، فوق لیسانس حقوق، تصمیم گرفت یه چهار شنبه بعداز ظهر، در حالی که فقط یه زیر شلواری تنشه خودشو با یه کیسه خفه کنه.

دوشنبه با هم حرف زدیم. احوال پرسی بود و چرت و پرت. من از یه الاغ دیگه براش گله کردم اونم می خندید و می گفت:- خوب خری، خری دیگه..وقتی خداحافظی کردم پرسید:- کی ببینمت؟ گفتم:- تو هفته..

  خرما رو کسی نمی گردونه. برای شامم کسی اصراری نکرد. فقط یکی از بچه ها (الهه) بلند شد و با اجازه از پدر و مادرش تنها شعری که سینا دوست داشت خوند.

-..من آن ژوکوند فلورانسی ام/ که لبخندش مشهور تر از فلورانس است/ و حالا بر پشت خودم می نویسم/ اندوه کسی را که لبخندش چنین مشهور است.

شعرِ " ناظم حکمتِ"، موقع رفتن خواهرش گفت:- مامان حالش خیلی خوب نی. هفت و چهلمو میدیم"محک"، میخوام دورو ورش خلوت باشه، شاید بچه ها نیان یا حتی زنگ نزنن بهتره، یه جوری خودت بگو بهشون؟  پیشونی زرین جون (مامانش) رو بوسیدم و رفتم.

 اگه تو اونجا کاری نداشتی من چیکار دارم؟/

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/21ساعت 13:29  توسط من  | 

 

می خواهم سیاهه کنم،

تمام وقت های عاصی را

           و ببازم، حلقومم را به کُندی تبر دیوانگی.

می خواهم ،

در حراج کور زندگی

تنم را، معاوضه کنم برای باز پس گرفتنِ

چای یخ زده آن روز که تنها شاهد زیبایم بود.

زیبایی که می جوشید و تو را جا می گذاشت

تا به یاد آورم که اتفاق منم،

                            باقی همه محال./

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/16ساعت 1:28  توسط من  | 

- نمی خوای چیزی بگی؟ منتظرم. ببین، می دونم یکی هست. گفته بودم که تموم میشه، یادته. اما نمیدونستم انقدر زود..خب، حتی من که باور دارم همه چی یه روز تموم می شه یه جوری باید غافلگیر بشم دیگه. بگو، گوش میدم، بگو.. 

-(سکوت)

- باشه،.. اگه، تو نمی گی، من می گم.. یکی هست. آره، یکی هست که خیلی ساکته./

+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/05ساعت 15:19  توسط من  | 

دیشب، تو! از (اخلاقیات) گفتی.

احساس می کنم خودمو مثل یه احمق انداختم جلوی یه مترسک تا مبادا گلوله ها تن بی جونشو سوراخ کنه، که وقتی من دارم آخرین نفسامو با ِخرِخر بیرون می دم، تو با کلاه نظامی که تا رو دماغتو پوشنده از نعره زدن فریاد آتش هنوز سرخوش باشی.

بشین. می خوام صادق باشم، از وجدان نم کشیده کپک زدت که نمی دونم تازگیها از کدوم جهنمی پیداش کردی، از کلمه اخلاقیات که اینطور با جمع مکسر جمع می بندی و با لبای غنچه حراج می کنی، از کنایه ها و پچ پچ های تاریخ مصرف گذشتت، از کراهت لزِج صدات وقتی وجدان مجروِح تب کردشو به رُخم می کشه، از ته ریش چند روزت که می خواد غم سنگین این گناهو با رویش بی جغرافیای کچلش یادآوری کنه و از اون زنی که دنبال یه معجزه میگرده، هر ساعت، تو بساط بی بساط تو، بیزارم، وقتی تو از اخلاقیات می گی از خودم بیزارم که می شینم و به افاضات لجنت گوش می دم و بعدش می پرسم فردا چیکاریه ای؟ تا تو بگی آخ، مثل امروز شلوغ../ 

پ.ن: چند روزه که صداتو نشنیدم. می بینی چه زن با اخلاقی شدم، همونطور که تو دوست داری عزیزم./

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/31ساعت 11:45  توسط من  | 

اون حق داره، حق داره پیر شه، حق داره غمگین شه و قلپ قلپ گریه کنه برام که عشقشم و همه عالمم اگر که جمع بشن، اونه که وقتی پیر شم، زشت شم، علیل شم می مونه برام، حق داره تو سوراخ های ذهنم بگرده دنبال اون گناه نابخشودنی که از کی و کجا وبالمه و می برمش تا پل صراط..

تو حق داری، حق داری که چشماتو ببندی رو نگاهم و خیالتو راحت کنی که چیزی نبود واسه دیدن، حق داری نشنوی که داد می کشم: داری دورم می کنی، گمم می کنی، زوده ، بخدا خیلی زوده لعنتی، حق داری تلخ شی، زهر مار شی..

من حق ندارم، نه حق ندارم فحش بدم به تو و اون و هر خری که داره روحمو نشخوار می کنه، حق ندارم بکوبم تخت سینت و بگم گمشو بیرون، چون توی آتیش نشوندیمو بهم چای تعارف کردی!، حق ندارم بهش بگم مُردَم تا اون بعد ۹ سال یادش افتاد بگه دستام شبیه دست اونی که نه تو بود و نه اون و فقط خودش بود تا ابد..نه، حق ندارم این دیوارها رو خراب کنم رو سرتون که بفهمین زیر آوار موندن چه حالی داره، تا تکون بدین تنای لشتونو از رو قفسه سینم، حق ندارم نفس بخوام، هوا بخوام، یا بخوام چند روز نا پدید شم و شما یادم برین، حق ندارم بخوام اون نوشته های کثافت و بیاری تا باورم شه که نوشته بودیم و زنده بودم تو اون خط خوردگیها و چرک نویسا، نه حق ندارم، بخوام بگه می دونه چیکار کردم واسش تو این سال ها که رفت و چیکار دارم میکنم با خودم تو این روزا که می یاد. حق ندارم حقیقتو تو صورت هیچ کدومتون داد بکشم، که مُردَم از اینهمه سناریوی بد، که همیشه تک ستاره اش منمو شما دو تا خیال برتون داشته که تعظیم می کنم تو روتون که کف بزنین واسم..

اما حق دارم تو بالا و پائین این الاکلنگ لعنتی که ساختین، بِررینم به سخاوتا و عشاقاتون و برم تو روزای یکی دیگه که از حق هیچی سرش نمی شه تا تکلیفو یکسره کنه. یه حیوون که پاره ام کنه و موقع رفتن بگه پشت سرت درو ببند./

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/19ساعت 11:12  توسط من  | 

گفت: می دونستی زیباترین سکوت عالمو داری؟ گفتم: آره.

خندید و گفت: وقتی می گم دیونه ام کردی، وقتی می گم نگاهت که می کنم حرفم یادم می ره واسه اینه.. گفتم: چه بامزه ..و رفتم. دلم نمیخوادش.

الان خیلی وقته دلم تو رو می خواد، که وقتی حرف می زدم، لبامو می بوسیدی و میگفتی: حالا حرف بزن، بذار حرفات، حرفای من شه..و من چه راحت خر میشدم. یه خر خوشحال../

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/11ساعت 13:53  توسط من  |